در اقتصاد ایران دیگر نارضایتی به بودجه، انرژی و بانک ها محدود نمی شود. نگرانی عمیق تر و کمتر دیده شده اعتماد به فضای اقتصادی است. این نارضایتی نه در آمار ثبت می شود و نه در لوایح دیده می شود، بلکه بر هر تصمیم اقتصادی، هر سرمایه گذاری و هر پروژه عمرانی تأثیر می گذارد. در شرایطی که تورم مزمن و بی ثباتی سیاست ها اعتماد فعالان اقتصادی را از بین برده است، حتی منابع موجود نیز نمی تواند موتور رشد و توسعه را روشن کند و اقتصاد به سمت تصمیمات کوتاه مدت و محافظه کارانه سوق داده می شود.
در ادبیات اقتصادی ایران این روزها صحبت از نارضایتی زیاد است. عدم تعادل انرژی، عدم تعادل بودجه، عدم تعادل بانک ها، اینها در ادبیات روزمره در همه اقشار جامعه نفوذ کرده است. هر کدام واقعی و موثر هستند. اما در زیر همه اینها، نارضایتی دیگری در حال عمیق تر شدن است که کمتر به چشم می آید و اثر آن ماندگارتر از بقیه است: بی اعتمادی به اقتصاد.
این ناهماهنگی در جداول آماری دیده نمی شود یا در گزارش های رسمی اندازه گیری می شود، اما تقریباً همه رفتارهای اقتصادی امروز را توضیح می دهد. در اقتصاد، اعتماد یک مفهوم اخلاقی یا اجتماعی صرف نیست، بلکه یک متغیر عملیاتی است. اعتماد به این معناست که فعالان اقتصادی بتوانند رفتار طرف مقابل را تا حدودی پیش بینی کنند. یعنی عقد معنا دارد. یعنی قوانین بازی نباید ناگهانی تغییر کند. یعنی فردا شماره امروز باطل نمی شود. وقتی اعتماد وجود داشته باشد، تصمیم گیری آسان تر می شود، حتی اگر منابع محدود باشد. وقتی اعتماد از بین می رود، حتی با وجود منابع، تصمیم گیری متوقف می شود.
اعتماد؛ نارضایتی خاموش از اقتصاد ایران
وقتی اعتماد از بین می رود، فقط بحث تردید یا احتیاط روانی نیست، بلکه مکانیسم تصمیم گیری اقتصادی مختل می شود. در چنین شرایطی حتی اگر فعال اقتصادی به منابع مالی دسترسی داشته باشد، نمی تواند برآورد قابل اعتمادی از کارایی تصمیم خود داشته باشد. هزینه عدم قطعیت عملاً جایگزین هزینه سرمایه می شود. نتیجه این است که نرخ بازده مورد انتظار آنقدر زیاد می شود که هیچ پروژه ای ارزش شروع را ندارد.
این وضعیت را می توان در رفتار بودجه نیز مشاهده کرد. حتی اگر فرض کنیم دولت در لایحه پیشنهادی بودجه ۱۴۰۵ اعدادی را جابهجا کند، ردیفهایی را کم یا زیاد کند یا منابع جدیدی تعریف کند، موضوع اصلی تغییر نمیکند. آنچه برای فعال اقتصادی مهم است تنها رقم نهایی بودجه نیست، بلکه توانایی تکیه بر آن است. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که فاصله ارقام مصوب با تخصیص واقعی در برخی بخشها به کمتر از ۶۰ درصد و در برخی از پروژههای عمرانی به کمتر از ۵۰ درصد رسیده است. در چنین شرایطی عدد بودجه سیگنال تصمیم گیری برای فعالان اقتصادی محسوب نمی شود.
اینجاست که نترازی اعتماد خود را به رفتار خود نشان می دهد. پروژه ها نه تنها به دلیل کمبود منابع، بلکه به دلیل عدم اطمینان نیز کوچک می شوند. افق تصمیم گیری کوتاه شده است، نه از روی بدبینی، بلکه به عنوان پاسخی منطقی به محیطی که می توان قوانین را در میانه راه هر لحظه تغییر داد. این تغییر در افق هزینه های پنهانی دارد که در محاسبات رسمی قابل مشاهده نیست، از افزایش هزینه پروژه ها تا کاهش عمر مفید سرمایه گذاری ها.
نکته مهم این است که این وضعیت لزوما به معنای فروپاشی یا بحران ناگهانی نیست. اقتصاد در چنین شرایطی می تواند کار کند، اما نه با منطق توسعه. منطق حاکم، منطق بقا است. شرکت ها (صرف نظر از اندازه و حجم کاری آنها) در تلاش برای حفظ نقدینگی، به حداقل رساندن بدهی های بلندمدت و اتخاذ تصمیماتی هستند که بازپرداخت سریع دارند. این رفتار در سطح خرد منطقی است، اما در سطح کلان منجر به قفل شدن سرمایه گذاری می شود. در چنین فضایی حتی سیاستهای اصلاحی نیز با مشکل مواجه میشوند، زیرا سیاست اقتصادی زمانی مؤثر است که طرف مقابل آن را پایدار بداند. اگر تصور غالب این باشد که سیاست امروز ممکن است فردا تغییر کند یا اجرای آن نامشخص باشد، واکنش طبیعی بازار به تعویق انداختن است، نه ادامه دادن. این همان نقطه ای است که عدم تطابق اعتماد به عنوان یک محدودیت ساختاری نشان داده می شود، نه یک موضوع مقطعی.
تا اینجا موضوع نه سیاسی است و نه احساسی. ما در مورد یک واقعیت اقتصادی صحبت می کنیم: اقتصادی که در آن قابلیت پیش بینی کاهش می یابد، حتی با وجود منابع، دچار کاهش در تصمیم گیری خواهد شد. این افت آهسته و تدریجی است اما اثر آن بسیار عمیق و ماندگار است.
تورم مزمن و هزینه پنهان عدم اطمینان
تورم مزمن دقیقاً جایی است که عدم همسویی اعتماد از حالت انتزاعی خارج می شود و وارد تصمیمات اقتصادی روزمره می شود. مشکل فقط افزایش قیمت ها نیست، بلکه مشکل این است که تورم مزمن امکان محاسبه را از بین می برد. زمانی که نرخ تورم برای سال ها در سطوح بالا و ناپایدار باقی بماند، هیچ یک از متغیرهای اصلی اقتصاد، از هزینه های تولید تا بازده سرمایه گذاری، قابل پیش بینی نیستند.
در چنین شرایطی کوچکترین تصمیم اقتصادی دیگر نه بر اساس مقرون به صرفه بودن بلکه بر اساس ریسک کمتر گرفته می شود. این دو لزوما یکسان نیستند. پروژه ای که توجیه اقتصادی داشته باشد لزوماً پروژه ای نیست که بتوان در محیطی با تورم مزمن اجرا کرد. زیرا فاصله بین برآورد اولیه و اجرای واقعی کاملاً ناشناخته و غیرقابل پیش بینی است.
اعداد و ارقام این وضعیت را تایید می کند. در سال های اخیر تورم نقطه به نقطه در بسیاری از موارد بالای ۴۰ درصد بوده و تورم مزمن عملا به یک متغیر دائمی تبدیل شده است. در چنین فضایی، نرخ بازده مورد انتظار برای هر نوع سرمایه گذاری که واقعی باشد، به شدت افزایش می یابد. نه اینکه فکر کنیم مردم و فعالان اقتصادی حریص هستند، بلکه راهی برای جبران ناامنی ندارند. نتیجه واضح است: بسیاری از تصمیمات حتی روی کاغذ هم نمی ماند.
تورم مزمن اعتماد را از بین می برد. در کشوری که زمانی مصافحه از هر قراردادی بالاتر بود، حالا که عدد امروز مبنای فردا نیست، حتی عقد هم عملا معنای خود را از دست می دهد. هنگامی که قیمت تمام شده به طور مکرر در میانه راه تغییر می کند، تعهد بلند مدت پرهزینه و به طور فزاینده ای بی معنی می شود. زمانی که خود سیاست های کنترلی ناپایدار باشند، هیچ سیگنال قاطعی به بازار ارسال نمی شود. اینجاست که ناهماهنگی اعتماد، نه به عنوان یک واکنش کوتاه مدت، بلکه به عنوان یک رفتار مداوم، ریشه می گیرد.
حتی اگر فرض کنیم که دولت می تواند در مقطعی تورم را مهار کند یا با جابجایی اعداد و ارقام، فشار ظاهری در لایحه بودجه را کاهش دهد، تا زمانی که تورم مزمن در ذهن فعالان اقتصادی یک تجربه تکراری باقی بماند، تأثیر سیاست ها محدود خواهد بود. اعتماد با یک عدد ثابت نمی شود، آن را با رفتار قابل پیش بینی ادامه می یابد.
تورم مزمن در نهایت اقتصاد را به نقطه ای می کشاند که تصمیمات کوچک، کوتاه مدت و برگشت پذیر می شوند. این انتخاب ها لزوما اشتباه نیستند، اما مجموع آنها ظرفیت رشد اقتصاد را از بین می برد. نه با بحران، نه با یک فروپاشی، با توقف تدریجی.





