نقد انیمه Scarlet | مرزِ باریکِ میانِ انتقام و رهایی

نقد انیمه Scarlet

گاهی به سینما می‌رویم تا خودمان را فراموش کنیم، اما فیلم‌های بزرگِ مامورو هوسودا ما را وادار می‌کنند با آن کسی که در آینه می‌بینیم روبرو شویم. «اسکارلت» Scarlet نه یک انیمه اکشن است و نه یک فانتزی معمولی؛ این فیلم ضیافتی است که در آن، خشمِ باستان با امیدِ مدرن دست‌به‌یقه می‌شود. اگر به دنبال پاسخی برای این سوال هستید که «آیا می‌توان از زنجیرهای گذشته رها شد؟»، این نقد برای شماست.

پیش از آنکه به اعماق دنیای پر از مه و شمشیرِ «Scarlet» سفر کنیم، باید معماری را بشناسیم که این بنایِ شکوهمند را پی‌ریزی کرده است؛ مامورو هوسودا. در دنیای امروزِ انیمه، اگر هایائو میازاکی را شاعرِ رویاهایِ کهن و ماکوتو شینکای را نقاشِ دلتنگی‌هایِ شهری بدانیم، هوسودا بی‌شک «فیلسوفِ پیوندهایِ انسانی» است. او کارگردانی است که دوربینش نه به سمت آسمان‌های دور، بلکه به سمتِ سفره‌هایِ خانوادگی و تپشِ قلبِ آدم‌های معمولی در موقعیت‌های غیرمعمولی نشانه رفته است.

هوسودا، که سال‌ها پیش با آثاری چون «دختری که در زمان پرش می‌کرد» و «جنگ‌های تابستانی» به شهرت رسید، همواره یک دغدغه‌ی مرکزی داشته است: «عبور». او استادِ به تصویر کشیدنِ لحظاتی است که انسان باید از پوسته‌ی قدیمی خود جدا شود و به نسخه جدیدی از خویشتن بدل گردد. خواه این عبور از میانِ زمان باشد، خواه از میانِ دنیای دیجیتالِ «بل» (Belle) و یا حالا در «اسکارلت»، از میانِ برزخی که گذشته‌ی خونین را به آینده‌ای مجهول پیوند می‌دهد. او به ما یاد داده است که جادو، نه در وردها و عصاهای جادویی، بلکه در شجاعتِ یک انسان برای تغییر نهفته است.

در «اسکارلت»، هوسودا به بلوغِ تازه‌ای در سبکِ بصری خود رسیده است. او که همیشه میانِ رئالیسمِ جادویی و فانتزیِ حماسی در نوسان بود، اینجا جسورانه‌ترین قمارِ زندگی‌اش را انجام داده است. او با استفاده از تکنولوژی‌های نوین، به دنبال خلقِ فضایی است که در آن «خشم» به عنوان یک میراثِ تاریخی کالبدشکافی شود. برای درکِ «اسکارلت»، باید دانست که هوسودا پیش از آنکه یک داستان‌گو باشد، یک ناظرِ دقیقِ روح است؛ کارگردانی که معتقد است حتی در میانه‌ی یک جنگِ قرون‌وسطایی، بزرگترین حادثه، لرزشِ یک قطره اشک بر روی گونه‌ی سربازی است که به صلح می‌اندیشد. با این پیش‌زمینه، حالا بهتر می‌توانیم بفهمیم که چرا «اسکارلت» بیش از آنکه درباره‌ی جنگ باشد، درباره‌ی سکوتِ پس از آن است.

راجر ایبرت، منتقد بزرگ روزی نوشت: «سینما مانند ماشینی است که همدلی تولید می‌کند.» در «اسکارلت»، جدیدترین اثر مامورو هوسودا، ما با ماشینی روبرو هستیم که نه تنها همدلی، بلکه پلی میان دو ساحلِ دورافتاده‌ی تاریخ می‌سازد. فیلم با چنان شدتی در دنیای خشن و بی‌رحم قرون‌وسطا آغاز می‌شود که تماشاگر بوی آهن و خون را حس می‌کند. اما هوسودا ما را در آن حمام خون رها نمی‌کند. او قهرمان خود، شاهزاده اسکارلت را از میدان نبرد به فضایی می‌برد که در آن زمان معنایش را از دست می‌دهد. این «برزخِ زمانی» جایی است که فیلم از یک درامِ انتقام‌جویانه‌ی کلیشه‌ای، به یک مکاشفه‌ی عمیق درباره‌ی ماهیت روح بشر تبدیل می‌شود.

اما داستان «اسکارلت» در میانه‌ی شعله‌های جنگ و سقوط یک پادشاهی باستانی آغاز می‌شود؛ جایی که شاهزاده اسکارلت، پس از تماشای قتل بی‌رحمانه‌ی پدرش، با قلبی مالامال از کینه‌ و شمشیری آماده‌ی خون‌خواهی، ناگهان خود را در «لیمبو» یا برزخی اثیری می‌یابد که زمان در آن به خواب رفته است. او در این فضایِ میان‌مرزی با جوانی آرمان‌گرا از توکیوی مدرن روبرو می‌شود که نگاهش به جهان، هیچ سنخیتی با منطقِ خشن و بدویِ اسکارلت ندارد. فیلم، روایتگرِ این تقابلِ ناگزیر میان کینه‌ای دیرینه و امیدی نوپا است؛ سفری درونی برای زنی که باید میانِ «تکرارِ چرخه‌ی خونینِ گذشته» و «پذیرشِ آینده‌ای ناشناخته»، سخت‌ترین تصمیم زندگی‌اش را در تالار آینه‌های ابدیت بگیرد.

اسکارلت؛ پرتره‌ای از روحی در زنجیر

شخصیت اسکارلت در ابتدای فیلم، تجسمِ تمامِ دردهایی است که تاریخ بر شانه‌ی زنان گذاشته است. او تنها یک شاهزاده نیست؛ او «وظیفه» است. وظیفه‌ی انتقام برای پدری مقتول و پادشاهی‌ای فروپاشیده. هوسودا در طراحی بصری او، از خطوطی تند و زوایایی سخت استفاده کرده که گویی زرهِ او، پوستِ واقعی اوست. وقتی او در دنیای میان‌مرزی بیدار می‌شود، این زره مانند یک ناهنجاری بصری در میانِ مهِ لطیفِ برزخ می‌درخشد. من همیشه عاشق شخصیت‌هایی هستم که با «سرنوشت محتوم» خود می‌جنگند. اسکارلت در ابتدا نمی‌خواهد تغییر کند؛ او به خشم خود به عنوان تنها دارایی‌اش چنگ می‌زند. تماشای فرو ریختن تدریجی این گاردِ دفاعی، یکی از درخشان‌ترین دستاوردهای کارگردانی هوسودا در این دهه است.

ورود جوان آرمان‌گرا از زمانِ حال به دنیای اسکارلت، یک نقطه‌ی عطفِ دراماتیک است. این جوان، که گویی از میان شلوغی‌های توکیویِ امروز به این خلاء پرتاب شده، نماینده‌ی همه‌ی ماست؛ نسلی که با کتاب‌های تاریخ بزرگ شده اما هرگز طعمِ واقعیِ «نفرتِ موروثی» را نچشیده است. تقابل این دو، تقابلِ دو زبان است: زبانِ شمشیر و زبانِ رویا. جوان به اسکارلت چیزی را پیشنهاد می‌دهد که در قاموسِ قرون‌وسطایی او کفر محسوب می‌شود: «امکانِ داشتنِ آینده‌ای بدونِ خشم». او به اسکارلت نشان می‌دهد که جهان می‌تواند جای دیگری باشد؛ جایی که در آن خورشید می‌تابد بدون آنکه سایه‌ی لشکریان بر زمین بیفتد.

برزخ؛ محرابی ساخته شده از نور و الگوریتم

از منظر فنی، هوسودا در «اسکارلت» دست به قمار بزرگی زده است. استفاده از هوش مصنوعی برای خلق بافت‌های بصری در دنیای برزخ، باعث شده تا ما با تصاویری روبرو شویم که از منطقِ همیشگیِ انیمیشن پیروی نمی‌کنند. این فضا، که میانِ مرگ و زندگی معلق است، کیفیتی «رویاگونه» دارد که در آن نور نه می‌تابد، بلکه ساطع می‌شود. تضادِ بصری میان خاطراتِ پُر از لک و غبارِ اسکارلت از دنیای قدیم و تصاویرِ شفاف و سیالِ دنیای مدرن که جوان به او نشان می‌دهد، شاهکارِ کارگردانی هنری است. هوسودا ثابت می‌کند که تکنولوژی زمانی در سینما معنا می‌یابد که در خدمتِ «حس» باشد.

از سوی دیگر، باید از طراحی صدا و موسیقیِ خیره‌کننده‌ی این اثر یاد کرد. در حالی که صحنه‌های گذشته با موسیقیِ ارکسترالِ سنگین و صدایِ گوش‌خراشِ برخوردِ فلزات پر شده است، دنیای برزخ در نوعی «سکوتِ زنده» غوطه‌ور است. صدایِ نفس‌هایِ نامطمئنِ اسکارلت در برابرِ موسیقیِ ملایم و الکترونیکی که دنیای مدرنِ جوان را همراهی می‌کند، تضادی شنیداری ایجاد می‌کند که به اندازه‌ی تصاویرِ فیلم قدرتمند است. هوسودا به خوبی می‌داند که گاهی اوقات، صدایِ چکیدنِ یک قطره آب در برزخ، می‌تواند بیشتر از شلیکِ هزاران تیر، وزنِ دراماتیک داشته باشد. این دقت در جزئیات صوتی، لایه‌ی دیگری از واقعیت را به این فانتزیِ انتزاعی اضافه می‌کند.

زمان به مثابه زندان‌بان؛ معمایِ ابدیت

یکی از عمیق‌ترین پارادوکس‌های فیلم، مفهوم «زمان» است. برای اسکارلت، زمان متوقف شده است؛ او در لحظه‌ی مرگِ پدرش گیر کرده است. اما برای جوان، زمان جریانی است که به سمتِ جلو می‌رود. فیلم با ظرافت نشان می‌دهد که انتقام، در واقع تلاشی بیهوده برای متوقف کردنِ زمان و زنده نگه داشتنِ یک لحظه‌ی تلخ است. جوان به اسکارلت می‌آموزد که «آینده» تنها با پذیرشِ گذشتِ زمان ممکن می‌شود. این نگاهِ فلسفی به زمان، «اسکارلت» را از یک داستانِ پریانِ ساده فراتر برده و آن را به یک مراقبه‌ی سینمایی درباره‌ی عمرِ بشر و میراثی که از خود به جا می‌گذاریم تبدیل می‌کند.

اما قلبِ تپنده‌ی فیلم در فصلی نهفته است که در آن اسکارلت و جوان درباره‌ی مفهوم «عدالت» گفتگو می‌کنند. در دنیای اسکارلت، عدالت یعنی «چشم در برابر چشم»، اما جوان از عدالتی می‌گوید که با «بخشیدن» آغاز می‌شود. اینجاست که فیلم از لایه‌های فانتزی عبور کرده و به یک بیانیه‌ی اخلاقی تبدیل می‌شود. من همیشه می‌گویم فیلم‌های خوب به ما نمی‌گویند چه فکر کنیم، بلکه به ما یاد می‌دهند چگونه حس کنیم. هوسودا ما را در موقعیتِ دشوارِ اسکارلت قرار می‌دهد؛ اگر شما همه‌چیزتان را از دست داده باشید، آیا حاضرید کینه‌ی خود را با یک «آینده‌ی مجهول اما آرام» معاوضه کنید؟ فیلم با شجاعت نشان می‌دهد که «گذشتن»، بسیار سخت‌تر از «کشتن» است.

لغزش‌ها در سایه‌ی عظمت؛ ریتم و روایت

هیچ اثرِ هنریِ بزرگی بی‌نقص نیست. «اسکارلت» در اواسط پرده‌ی دوم، کمی در تکرارِ مفاهیمِ فلسفی گرفتار می‌شود. گاهی اوقات دیالوگ‌های جوانِ مدرن بیش از حد صیقلی و «کتابی» به نظر می‌رسند، به طوری که گویی او نه یک انسان، بلکه صدایِ خودِ کارگردان است. همچنین، دشمنان اسکارلت در دنیای قدیم در حد تیپ‌های شرورِ باقی می‌مانند. اما این‌ها خراش‌های کوچکی بر بدنه یک مجسمه‌ی مرمرینِ باشکوه هستند. هوسودا آنقدر در خلقِ اتمسفرِ برزخ موفق بوده که تماشاگر مایل است این لکنت‌های کوچکِ روایی را به خاطرِ تجربه‌ی حسیِ بی‌نظیرِ نهایی نادیده بگیرد.

با همه این تفاسیر من معتقدم که فیلم پس از شروع طوفانی و نمایش سکانس‌های حماسیِ قرون‌وسطایی، با ورود به دنیای برزخ دچار نوعی «ایستایی روایی» می‌شود. اصرار مامورو هوسودا بر نمایش طولانی‌مدت گفتگوهای فلسفی میان اسکارلت و جوان مدرن، ریتم پرکشش ابتدایی را از بین می‌برد. در واقع، فیلم در میانه راه از یک اثر سینمایی پویا به یک «تئاتر رادیویی» تبدیل می‌شود که در آن کلمات بیش از کنش‌های دراماتیک حضور دارند؛ این موضوع باعث می‌شود برخی تماشاگران که به دنبال هیجانِ نهفته در ژانر فانتزی-انتقامی هستند، در نیمه‌ی دوم احساس خستگی کنند.

همچنین نقد عمده‌ای که به فیلمنامه وارد است، شخصیت‌پردازیِ بیش از حد «ایده‌آل‌گرا» و تختِ جوانِ مدرن است. در حالی که اسکارلت شخصیتی چندلایه، آسیب‌پذیر و عمیق دارد، همراه او از زمان حال، بیشتر شبیه به یک نماد یا «وجدان بیدار» عمل می‌کند تا یک انسان واقعی با ضعف‌ها و دغدغه‌های شخصی. این عدم تقارن باعث شده که بخش‌هایی از دیالوگ‌های مربوط به صلح و آینده، لحنی «نصیحت‌گونه» و شعاری به خود بگیرد. در این لحظات گویی کارگردان از زبان این جوان، بیانیه‌های صلح‌طلبانه‌ی خود را مستقیماً برای مخاطب می‌خواند، که این موضوع از ظرافت هنری اثر کاسته است.

ضعف دیگر فیلم در پرداختن به «نیروهای شر» یا همان قاتلان پدر اسکارلت در دنیای واقعی است. فیلم آنقدر غرق در فضای انتزاعی برزخ و تقابل‌های ذهنی می‌شود که دنیای واقعی و انگیزه‌های پیچیده‌ی سیاسی که منجر به آن تراژدی بزرگ شده بود، به حاشیه می‌روند. این مسئله باعث می‌شود انتخاب نهایی اسکارلت برای گذشتن از انتقام، برای بخشی از مخاطبان فاقد آن «وزنِ منطقی» لازم باشد؛ چرا که دشمنان او در حد سایه‌هایی بی‌هویت باقی می‌مانند و تماشاگر نمی‌تواند ابعادِ واقعیِ عدالتی که اسکارلت از آن صرف‌نظر می‌کند را به طور کامل درک کند.

بنابراین، با کمی سخت‌گیری بیشتر می‌توان گفت: هوسودا در این فیلم بیش از آنکه یک «قصه‌‎گو» باشد، شبیه به «مهندسی» است که آنقدر سرگرمِ چیدنِ قطعاتِ پیچیده‌ی تکنولوژیِ CGI و دوبُعدی کنار هم شده، که فراموش کرده تمام قد به قلبِ تپنده‌ی درام نفوذ کند.‌ شاید بزرگترین گناه فیلم، نه در داستانِ تکراریِ «هملتِ مؤنث»، بلکه در نوعی «سردیِ دیجیتال» نهفته است. هوسودا در تلاش برای خلق یک سبک بصریِ پیشرو، از آن «گرمایِ دست‌ساز» که در «فرزندان گرگ» ما را مسحور می‌کرد، فاصله گرفته است. شخصیت اسکارلت با آن موهای صورتی و چشمان نافذ، شباهت بصریِ عجیبی به قهرمان فیلم قبلی او (بل) دارد؛ گویی هوسودا به جای خلقِ یک انسانِ جدید، تنها یک «آواتار» دیگر را به میدان فرستاده است. این فقدانِ هویتِ مستقل بصری، باعث می‌شود که رنجِ اسکارلت برای مخاطب، نه یک دردِ جانکاه، بلکه شبیه به یک کدنویسیِ بی‌نقص اما بی‌روح به نظر برسد.

فرجام؛ انتخابی که لرزه بر اندام می‌اندازد

پایان‌بندی «اسکارلت» جایی است که فیلم جایگاه خود را در تاریخ انیمه‌های عصر جدید تثبیت می‌کند. سکانسِ نهایی، که در آن اسکارلت باید تصمیم نهایی‌اش را بگیرد، بدونِ هیاهو و در سکوتی محض برگزار می‌شود. هوسودا به ما نشان می‌دهد که بزرگترین قهرمانی، نه فتحِ سرزمین‌ها، بلکه فتحِ خویشتن است. لحظه‌ای که اسکارلت با حقیقتِ وجودیِ خود روبرو می‌شود، لرزه‌ای به اندامِ تماشاگر می‌اندازد که تا ساعت‌ها پس از تیتراژ پایان همراه اوست. «اسکارلت» یک مرثیه برای خشم و یک سرود برای صلح است.

در مجموع انیمه اسکارلت فیلمی است که شاید تمامِ گره‌های داستانی‌اش را به سادگی باز نکند، اما گره‌های بزرگی را در قلب مخاطب بیدار می‌کند. دیدنِ این فیلم، مانندِ بیدار شدن از یک خوابِ سنگین و طولانی است.

امتیاز منتقد: ۷ از ۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خبرهای امروز:

پیشنهادات سردبیر: