اکوایران: بدون شک اقتصاد دستوری با نظام قیمت گذاری چندگانه هدفی جز انحراف منابع و سود گروه های ذینفع ندارد، اما سوال اساسی این است که آیا اجرای این تصمیمات صحیح در شرایط جنگ امکان پذیر خواهد بود؟ یا باید تمهیدات و سیاست های لازم روز را برای عبور از این شرایط اتخاذ کرد؟
سال ۱۴۰۴ برای ایرانیان سال سخت و سختی بوده و هنوز کمتر از ۴۰ روز تا پایان آن باقی مانده است. تا به امروز وصف حال ما این است که «به خاطر زندگی سخت مان به این فکر نمی کردیم» و حالا که سایه جنگ بر سر ایران کشیده شده، چاره ای جز «شمارش ستاره ها تا شب خالی نیست» نیست.
وقوع جنگ ۱۲ روزه در خرداد و تیر ۱۴۰۴ و نحوه پایان آن تحت عنوان «آتش بس» حکایت از آن داشت که ممکن است شعله آتش دوباره شعله ور شود. در سخنرانی رسمی دولت، حوادث ۲۸ و ۲۹ دی ماه سیزدهمین روز جنگ معرفی شده است. روزهایی که طبق آمار شهدا بیش از دو برابر شهدای جنگ ۱۲ روزه از خود به جای گذاشته است. بنابراین سوال اساسی این است که سیاست دولت در این دوره با این شرایط جنگی رابطه داشته است؟
تنظیم نادرست تقویم ها: زمانی که ساعت اقتصادی با ساعت جنگ هماهنگ نباشد
متأسفانه پاسخ این سوال «نه» است. نگاهی به سند بودجه، بخشنامه های بانک مرکزی و اظهارات مسئولان اقتصادی در ماه های اخیر، تصویری از دولت به تصویر می کشد که گویی در زمان صلح سوئیس است و دغدغه آن «بهینه سازی ضرایب جینی» و «کارایی تخصیص منابع» است. در حالی که تقویم نظامی کشور در «سیزدهمین روز جنگ» قفل است و زنگ خطر قرمز دولت همچنان در گوش جامعه به صدا در می آید، تقویم اقتصادی دولت در «سال اصلاحات ساختاری» تنظیم شده است. این ناهماهنگی زمانی ریشه اصلی بحرانی است که می توان آن را «آشفتگی استراتژیک» نامید.
دولت با رویکردی که میتوان آن را «تکنوکراسی انتزاعی» نامید، به دنبال اجرای سیاستهایی است که در کتابهای اقتصاد کلان برای شرایط ثبات تجویز شده است: ارز تک نرخی، حذف ارز ترجیحی برای کالاها و انتقال یارانهها به انتهای زنجیره مصرف. دولت در اجرای چنین تصمیماتی استدلال می کند که برای «مبارزه با فساد» و «جلوگیری از ناکارآمدی» دست به چنین اقداماتی زده است. دقیقاً اینجاست که تحلیل باید از سطح لفاظی فراتر رفته و به عمق اقتصاد سیاسی نفوذ کند.
حق با دولت است. اما نه در این سنگر
برای رعایت انصاف علمی باید اذعان داشت که مبانی نظری دولت در رد «اقتصاد اجباری» و «ارز چند نرخی» از اساس صحیح است. تاریخ اقتصاد ایران و جهان شواهد زیادی به دست می دهد که نشان می دهد سرکوب قیمت ها و تثبیت دستوری نرخ ارز در بلندمدت بیش از آنکه سفره مردم را رنگی کند، جیب گروه های ذینفع و رانت خواران را پر کرده است. پادشاهان شکر، لاستیک و نهاده های دامی از این سیستم چند نرخی متولد شدند.
بنابراین اگر در سال ۱۴۰۲ بودیم و نوعی ثبات نسبی یا حتی افق توافق با غرب مهیا بود، شاید اقدام دولت برای عمل بر این تومورهای سرطانی و حرکت به سمت مکانیسم بازار، اقدامی شجاعانه و قابل دفاع تلقی می شد. اما متغیر درگیر در معادله امروز «جنگ» است. متغیری که ماهیت همه فرمول های اقتصادی را تغییر می دهد. دولت در حال اجرای «عقلانیت اقتصادی در زمان صلح» در چارچوب «غیر عقلانی ژئوپلیتیکی زمان جنگ» است.
شکست بازار در نقطه صفر مرزی
چرا اصلاحاتی که در زمان صلح «ضروری» هستند در زمان جنگ «کشنده» می شوند؟ پاسخ در تفاوت اساسی در اولویت ها نهفته است. در اقتصاد متعارف، هدف نهایی «کارایی» است. یعنی محصول با کمترین هزینه به دست فردی می رسد که بیشترین تقاضا را دارد. اما در اقتصاد جنگی، هدف نهایی «بقا» و «امنیت» است.
در شرایط جنگ، مکانیسم بازار به سه دلیل عمده شکست میخورد. اولین عامل اختلال در سمت عرضه است. جنگ زنجیره تامین را تهدید می کند. وقتی بنادر، جادهها یا زیرساختهای انرژی در معرض خطر هستند، افزایش قیمت کالاها لزوماً عرضه را افزایش نمیدهد. زیرا محصولی برای ارائه وجود ندارد. در این شرایط، آزادسازی قیمت ها تنها به تورم افسارگسیخته منجر می شود، نه تعادل بازار.
دلیل دوم، حدس و گمان ناشی از عدم قطعیت است. در زمان جنگ «انتظارات تورمی» نه بر اساس منطق اقتصادی، بلکه بر اساس «ترس» شکل می گیرد. اگر دولت ارز را تک نرخی و آزاد کند، بازار آن را به عنوان نقطه تعادل نمی پذیرد، بلکه آن را به عنوان کف قیمتی جدید برای جهش بعدی در نظر می گیرد.
عامل سوم اولویت دسترسی بر قیمت است. برای یک شهروند تحت بمباران یا ترس از حمله بعدی، فرقی نمی کند که قیمت مرغ یا دارو واقعی باشد یا رانت. مهم این است که آیا محصول اصلاً در قفسه است یا خیر. اصلاحات قیمتی دولت در این مرحله تضمین دسترسی را به خطر می اندازد.
از کمبود مصنوعی تا قحطی واقعی: تراژدی قفسه های خالی
اما ملموس ترین و خطرناک ترین وجه این سیاست متناقض را می توان در اجرای پروژه «کالابرگ» دید. مشاهدات میدانی فروشگاههای زنجیرهای و بازارهای سبزیجات تصویری تلخ را نشان میدهد: قفسههایی پر از پروتئین – گوشت و مرغ – در ساعات اولیه صبح، اما قبل از ظهر توسط صفی از خریداران مضطرب هجوم آوردهاند و چیزی جز یخچالهای خالی در غروب نداشتند.
این پدیده حاکی از «کمیابی مصنوعی» است که محصول طراحی اشتباه سیاست یارانه ای است. هنگامی که دولت در زمان جنگ، دسترسی به کالای اساسی را به یک فرآیند پیچیده بوروکراتیک یا برچسب قیمت گره می زند، ناخودآگاه پیام «کمیابی» را به جامعه می دهد. مردم برای فرار از سهمیه بندی یا فرار از گرانی های فردا، بیش از نیاز مصرفی خود خرید می کنند. یعنی حرکت به سمت احتکار خانگی.
خطر اصلی این است که این «کمیابی مصنوعی» و «وحشت توزیع» با واقعیت های جنگ (اختلال در حمل و نقل و تولید) ترکیب شود. در آن صورت با «قحطی خودساخته» مواجه خواهیم شد. اگر سیاست گذار فکر می کند که مشکل فروشگاه های عصرانه فقط یک بحث لجستیکی است، سخت در اشتباه است. این می تواند مقدمه ای برای یک بحران غذایی باشد که در آن، حتی اگر کالا در انبار باشد، مکانیسم توزیع فلج شده و وحشت عمومی بازار را درگیر می کند.
مشکل اساسی این است که دولت فراموش کرده است که در ادبیات «اقتصاد جنگ»، کوپن و جیرهبندی ابزار گدایی نیست. بلکه ابزاری برای «تضمین حداقل کالری» برای جلوگیری از شورش نان است. اما از قضا به نظر می رسد که ظلم حکومت صفرا را زیاد کرده و دسترسی به کالاهای اساسی را با مشکل مواجه کرده است. در شرایطی که در سخنان رسمی به «جنگ ترکیبی با مولفههای شناختی» تعبیر میشود، کمبود کالا و مشکلات ناشی از آن میتواند بدون شلیک یک گلوله از سوی دشمن، اقتصاد ایران را خفه کند.
توهم عادی شدن و نبود اتاق فکر مشترک
به نظر می رسد دولت و به طور مشخص تیم اقتصادی آن دچار نوعی «انکار واقعیت» شده است. شاید تصور شود که با ادامه روال عادی اصلاحات اقتصادی بتوان جامعه را متقاعد کرد که «وضعیت تحت کنترل است» و جنگ تأثیری بر برنامه های توسعه ندارد. این استراتژی «عادی سازی» یک قمار بزرگ است. اگر اصلاحات اقتصادی در این تلاطم شکست بخورد – که با توجه به کسری بودجه و تحریم ها بعید نیست – دو رکن اصلی کشور به طور همزمان فرو می ریزد: رکن اقتصادی و رکن امنیتی.
این ناپیوستگی نشان می دهد که اتاق فرماندهی جنگ و اتاق فرماندهی اقتصاد در دو جزیره مجزا در حال اجرا هستند. فرماندهان نظامی برای «سناریوی بدبینانه» (تداوم و تشدید جنگ) برنامه ریزی می کنند، اما فرماندهان اقتصادی برای «سناریوی خوش بینانه» (پایان تنش و بازگشت به بازار) بودجه می نویسند. این فاصله، پاشنه آشیل ایران در ماه های آینده خواهد بود.
ضرورت بازگشت به «اقتصاد اضطراری»
حرف آخر این است که انتقاد از رویکرد دولت دفاع از بازگشت به اقتصاد دولتی دهه ۶۰ یا تقدیس ناکارآمدی نیست. بدیهی است که اقتصاد دستوری موتور تولید ثروت را خاموش می کند. اما در اورژانس، زمانی که بیمار خونریزی شدیدی دارد، پزشک به “رژیم غذایی سالم برای زندگی” فکر نمی کند. او می خواهد “خونریزی” را متوقف کند، حتی اگر به معنای استفاده از روش های تهاجمی و موقت باشد.
دولت باید بپذیرد که تا زمانی که سایه جنگ بر سر کشور است و تا زمانی که تکلیف پرونده های امنیتی در میدان روشن نشود، نمی تواند نسخه «جراحی ساختاری» را اجرا کند. اصلاحات اقتصادی بازارمحور نیازمند «ثبات»، «سرمایه اجتماعی» و «افق روشن» است. سه عنصری که در دود و آتش ژوئن ۱۴۰۴ از بین رفتند. ادامه این مسیر یعنی تلاش برای تعمیر موتور کشتی در میان طوفان و زیر آتش توپخانه دشمن; اقدامی که شاید در کاغذ مهندسان «صحیح» باشد، اما در منطق ناخدا مساوی است با خودکشی.





