اکوایران: تئوری اثر چرخ دنده به ما می گوید که هر زمان که بحرانی رخ می دهد، خواه جنگ باشد یا بحران دیگری مانند رویدادهای سیاسی و اجتماعی. دولت مداخلات خود را در اقتصاد افزایش خواهد داد و اندازه آن به میزان قابل توجهی افزایش خواهد یافت. این موضوع با هدف حل بحران رخ می دهد. اما می توان گفت پیامدهای این اتفاق برای اقتصاد در بلندمدت چیزی جز تاریکی نیست.
اقتصاد ایران سال هاست که دچار بحران شده است. از این به عنوان «دوره بحرانی کنونی» در نظام حکومتی کشور یاد می شود. اگر از اوایل قرن چهاردهم تا کنون در نظر بگیریم ایران تحولات و دگرگونی های زیادی را پشت سر گذاشته است. موارد اصلی شامل به قدرت رسیدن رضاشاه و پایان حکومت قاجاریه، جنگ جهانی دوم، به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه پهلوی، بحران نفت و وقایع ۷ مرداد ۱۳۳۲، اصلاحات ارضی، رشد اقتصادی دهه ۱۳۴۰ و پیامدهای آن، انقلاب سفید و پیامدهای آن، جنگ تحمیلی و جنگ تحمیلی، انقلاب ۱۳۵۷-۱۳۸۵ است. اقتصاد ایران با تحریم های آمریکا و بالاخره جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل.
در تمام این بحرانها، دولت تصمیم به اتخاذ رویکردهایی دارد که به گفته اقتصاددانان منجر به افزایش و گسترش مداخلات دولت در اقتصاد، تضعیف بخش خصوصی، افزایش کسری بودجه، تورم بالا و در نهایت کاهش رشد اقتصادی شده است. اکنون ایران در پی سلسله رویدادهای «دوره بحرانی کنونی» برای دومین بار در سال ۱۴۰۴ در آستانه تحولی بحرانی قرار گرفته است، از این رو لازم است به تأثیر چرخ دنده سیاست های دولت به دلیل بحران ها پرداخته شود.
اثر چرخ دنده دولت چیست؟
چرخ دنده قطعه ای مکانیکی است که برای انتقال و کنترل حرکت و قدرت استفاده می شود. به عبارت دیگر، چرخ دنده چرخی با دندانه های منظم است که هنگام درگیر شدن با چرخ دنده دیگری حرکت را منتقل می کند، تقویت می کند، ضعیف می کند یا هدایت می کند. اما تعریف فنی این قطعه به تنهایی چیزی را روشن نمی کند و منطق آن مهمتر است. یکی از ویژگی های کلیدی چرخ دنده این است که دارای حافظه حالت است. به بیان ساده تر، هر دندان حالت خاصی دارد و زمانی که درگیر می شود یا حرکت می کند یا قفل می شود. بنابراین در این شرایط امکان بازگشت به عقب وجود ندارد. بنابراین، اقتصاددانان رویکرد و سیاست های دولت در زمان بحران را با چرخ دنده مقایسه می کنند. اما دولت ها در مواقع حساس چه نوع سیاست هایی را اتخاذ می کنند که اقتصاددانان عنوان «دنده چرخ» را برای آن در نظر گرفته اند؟
رابرت هیگز در مقاله ای با عنوان «بحران، دولت بزرگتر و تغییر ایدئولوژیک؛ دو فرضیه مرتبط با پدیده چرخ دنده» منشأ گسترش دولت را در نتیجه بحران های اجتماعی مانند جنگ های جهانی یا رکود بزرگ توضیح می دهد. به عبارت دیگر مداخلات و هزینه های دولت در مواقع بحران افزایش می یابد و پس از پایان بحران تا حدودی عقب نشینی می کند اما هرگز به سطح قبل از بحران باز نمی گردد. نتیجه این روند، بزرگ شدن دولت در سطحی بالاتر از قبل است.
این مقاله دولت بزرگ را در مقابل دولت بزرگ قرار می دهد. به عبارت دیگر، دولت بزرگ به معنای گسترش اختیارات و اختیارات مؤثر دولت در تصمیم گیری های اقتصادی است و دولت در مقیاس بزرگ تنها به معنای استفاده از منابع بیشتر برای انجام وظایف سنتی دولت است. جالب است که در هر دو مورد، نتیجه احتمالاً منجر به کسری بودجه می شود. با این حال، تمرکز مقاله هیگز بر رشد واقعی دولت، یعنی گسترش دامنه اختیارات و اختیارات آن است.
پنج مرحله از یک چرخه بحرانی
نویسنده مقاله پنج مرحله متمایز در چرخه گسترش دولت در اقتصاد مبتنی بر بحران را شناسایی می کند. مرحله اول وضعیت عادی قبل از بحران است. در این مرحله طبیعتاً دولت بزرگتر می شود و نویسنده دلایلی مانند مطالبات اجتماعی و منافع گروه های ذینفع را در این زمینه مطرح کرده است.
مرحله دوم زمانی است که بحران رخ داده و دولت در حال گسترش مداخلات خود در اقتصاد است. در اینجا، اندازه دولت نسبت به قبل از حادثه بسیار افزایش می یابد. در مرحله سوم شاهد اوج گیری اندازه دولت در اقتصاد بحران خواهیم بود. نویسنده این مرحله را بلوغ نامیده است.
با این وجود، پس از پایان بحران و باثبات شدن اوضاع، دولت تا حدودی از مداخلات خود در اقتصاد کاسته و در نتیجه نرخ رشد اندازه آن کاهش یافت. پس از این حادثه به وضعیت عادی پس از بحران خواهیم رسید. جایی که مرحله پنجم نامیده می شود. در این مرحله رشد اندازه دولت به حالت عادی بازگشته است، اما بیشتر از سطوح قبل از بحران است.
ریشه های پیشرفت دولت در اقتصاد
بر اساس آنچه در مقاله ذکر شد، دلیل اصلی اینکه روند افزایش اندازه دولت در سطح بالاتری نسبت به قبل از بحران قرار دارد، پنهانکاری هزینهها است. در زمان بحران، دولت ها اغلب از مکانیسم های مبتنی بر بازار به سمت سیستم های فرماندهی و کنترل حرکت می کنند. دلیل این امر این است که سیستم های دستوری می توانند هزینه های واقعی سیاست ها را از شهروندان پنهان کنند. دولت ها با جایگزینی هزینه های پنهان و غیر پولی به جای مالیات های آشکار، مقاومت عمومی در برابر سیاست های اضطراری پرهزینه را کاهش می دهند.
دلیل دوم تغییر باورهای جامعه پس از بحران است. به عبارت دقیق تر، دلیل اینکه قدرت دولت پس از بحران به طور کامل کاهش نمی یابد این است که خود بحران باعث تغییر در ایدئولوژی غالب می شود. شهروندان و نخبگان پس از تجربه گسترش اختیارات حکومتی، به تدریج آن را می پذیرند یا حتی برای آن ارزش قائل می شوند. این «یادگیری ایدئولوژیک» گسترش مسیر قدرت دولت را وابسته و تا حد زیادی غیرقابل برگشت می کند.
مورد سوم خودمختاری دولت است. نویسنده فرض می کند که دولت از میزان قابل توجهی از استقلال سیاست گذاری برخوردار است. به این معنا که مسئولان می توانند بر اساس منافع و ترجیحات خود عمل کنند، حتی اگر این منافع لزوماً با اراده عمومی منطبق نباشد. این خودمختاری در شرایط اضطراری ملی بیشترین میزان را دارد، زیرا شهروندان خواستار اقدام فوری هستند و کمتر بر “تشریفات و رویه های قانونی” اصرار دارند.
در نهایت نگارنده دلیل آخر را قیاس با تغییرات تکنولوژی معرفی کرده است. به طوری که هم فناوری و هم ایدئولوژی نوعی دانش هستند که از طریق تجربه آموخته می شوند. همانطور که استفاده از یک فناوری خاص منجر به پیشرفتهای بیشتر در همان جهت میشود، تجربه کنترلهای دولتی نیز منجر به بهبود در نحوه اعمال این کنترلها میشود و به تدریج آنها را کمتر خطرناک یا کمتر مداخلهگر میکند.
البته به نظر می رسد نویسنده مقاله در این زمینه دچار اشتباه مهلکی شده است. در این زمینه به نظرات هایک در مورد دخالت دولت اشاره می کنیم. از دیدگاه هایک، تشبیه «یادگیری ایدئولوژیک از کنترل دولت» با پیشرفت تکنولوژی گمراه کننده است. هایک نشان می دهد که دانش اجتماعی و اقتصادی پراکنده، ضمنی و وابسته به زمان و مکان است و اساساً نمی تواند در نهاد حکومت متمرکز شود. در نتیجه آنچه در سیستم های کنترلی به عنوان «یادگیری از تجربه» معرفی می شود، به جای انعکاس دانش پیامدهای واقعی، نوعی انطباق در چارچوب دانش ناقص و مخدوش است. بهبود ابزارهای مداخله لزوماً منجر به بهبود نتایج اجتماعی نمی شود و حتی می تواند با پنهان کردن هزینه ها، خطاهای سیاستی را تثبیت کند. از دیدگاه هایک، مسیر وابستگی ناشی از تجربه مداخله نشانه پیشرفت نهادی نیست، بلکه تضعیف نظم خودانگیخته و جایگزینی کشف اجتماعی با عادت به خطا است.





